دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکنده ام در آب،

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام.

گرچه می سوزم از این آتش به جان،

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بامها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

   (سهراب سپهری)

/ 97 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روح القدس

هر روز صبح یک تاب خالی را هل می دهم تا به یاد داشته باشم آدم ها به اوج که می رسند دست ها را فراموش می کنند

روح القدس

کمان دار و زره پوشیده در خاک هزاران جمجمه پوسیده در خاک منم یک امپراتور فراموش تمام لشکرم خوابیده در خاک..

روح القدس

هرچند که نام من زلبت محو گشت و مرد یاد مرا چگونه فراموش میکنی آغوش من به روی اجل باز مانده است ای یار بگ تو با که دست در آغوش میکنی

m

کاش رویـــا هایـــمان روزی حقیقت می شدند تنگنـــای سینــــــه ها دشت محبت می شدند[لبخند]

نازنین

لیننکی راستی اسم منو بزار ساحل تنهایی ممنونم بازم بیا وبم

نازنین

عالییییییییییییییی بود عهالیییییییییییییییییییی

Nikaaa

Sllllm[نیشخند] Aliiii booood[قلب]