مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

نیست هم آهنگ او صدائی،رنگی.

چون من در این دیار،تنها،تنهاست.

گر جه درونش همیشه پر ز هیاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام و در این سرای می رود از هوش.

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدائی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه_روشن رویاست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار.

پرده دیوار و سایه:پرده خوابی.

خیره نگاهش طرح های خیالی.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموشی اش چو با من پیوند،

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

آنچه نباید به دل،خیال فریب است.

دارد با شهرهای گمشده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریب است.

     (سهراب سپهری)

/ 30 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

از آدم ها بُت نسازید! این خیانت است ... هم به خودتان ... هم به خودشان ... خدایی می شوند که خدایی کردن نمی دانند! و شما در آخر می شوید سر تا پا کافرِ خدایِ خود ساخته ... «خسرو شکیبایی»

همسفر جاده دلتنگی

باران که می بارد همه ی پرندگان به دنبال سرپناهند اما عقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتر از ابرها پرواز می کند ... این دیدگاه است که تفاوت را خلق می کند ...

همسفر جاده دلتنگی

مرگت درست از لحظه ای آغاز می شود که در برابر آنچه مهم است، سکوت می کنی ... «مارتین لوتر کینگ»

همسفر جاده دلتنگی

شاخه گل رُزی که در زمان حیات به کسی می دهید به مراتب بهتر از یک دسته گل ارکیده ای ست که روی سنگ قبر او می گذارید ...

همسفر جاده دلتنگی

گاهی دلشکستگی ها باعث می شوند تا تکانی بخوریم و بیدار شویم و به ما کمک می کنند بفهمیم چقدر ارزشمان بیشتر از چیزی ست که به آن رضایت داده بودیم ...

همسفر جاده دلتنگی

باب اسفنجی: وقتی من نیستم تو معمولاً چی کار می کنی؟ پاتریک: صبر می کنم تا برگردی ...

همسفر جاده دلتنگی

برای اصیل بودن کافی ست که دروغ نگویی ... آغاز اصالتِ خوب همین است که ... نخواهی چیزی باشی که نیستی ... «لودویگ وینگنشتاین»

همسفر جاده دلتنگی

یک عمر در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند ... و تو را همانگونه که هستی بپذیرد ... و عاقبت در می یابی که ... او از همان آغاز خودت بوده ای ... «ریچارد باخ»

همسفر جاده دلتنگی

کلمات بسیار مهمند. کلمات می سازند و نابود می کنند. کلمات باقی می مانند ... «داگلاس کندی»

saeed

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] سال ها عاشق يک شخص مجازي سخت است در خيالات خودت قصر بسازي سخت است مثل اين است که کودک شده باشي آن وقت هي تو را باز نگيرند به بازي ، سخت است توي حرفاي پر از عشقت همش پيچيده است عطر نارنج ، ولي دست درازي سخت است [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]