هجرانی

تلخ

چون قرابه زهری

خورشید از خراش خونین گلو می گذرد.

سپیدار

دلقک دیلاقی است

بی مایه

با شلوار ابلق و شولای سبزش

که سپیدی خسته خانه را

مضمونی دریده کوک می کند.

مرمر خشک آبدان بی ثمر

آئینه عریانی شیرین نمی شود

و تیشه کوهکن

بی امان ترک اکنون

پایان جهان را

در نبضی بی رویا می کوبد.

کند

همچون دشنه ای زنگار بسته

فرصت

از بریدگی های خونبار عصب می گذرد  (احمد شاملو)

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
khodai

هزاران لااااااااااااااااااااااااااایک[گل][دست][دست][دست][دست][گل]

آرزووو

ای ول بابا ای ول روحمونو تازه کردی . منم با افتخار بختیاری هستم.بختیاری لینک شدید خوشحال میشیم شما هم لینک کنید اگر دوست داشتید با نام تاج گل و سبد گل مارو لینک کن http://iranebayy.mihanblog.com/

احمدپایمرد

سلام خان خوبی بزرگوار . ممنون از شعر زیبا و خواندنی شاملو که نوشتین . سایتون برقرار.[گل]

فرهاد

سلام مطلب زيبايي رو انتخاب كردي [گل] نگران فردایت نباش! ما اولین بار است که بنــدگی میکنیم ولی ... . . او قـرن هاست که ، خـدایی میکند. [گل]

آرزووو

شعرهای احمد شاملو زیباست.انتخابتون بجا بود. در اوج باشید

علی

[گل] متناتون بسیارزیبا بودن

علی

ممنون ازحضورتون

سی سیب

سلام داداش من ، ممنونم که منو راهنمایی کردید امید وارم بتونم در درک معانی اشعار نیمایی موفق شوم.حتماً به توصیه ی شما عمل می کنم.