راز شب

 

شب چو بوسیدم لب گلگون او

گشت لرزان قامت موزون او

زیر گیسو کرد پنهان روی خویش

ماه را پوشید با گیسوی خویش

گفتمش : ای روی تو صبح امید

در دل شب بوسه ما را که دید؟

قصه پردازی در این صحرا نبود

چشم غمازی به سوی ما نبود

غنچهٔ خاموش او چون گل شکفت

بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت

با خبر از راز ما گردید شب

بوسه ای دادیم و آن را دید شب

بوسه را شب دید و با مهتاب گفت

ماه خندید و به موج آب گفت

موج دریا جانب پارو شتافت

راز ما گفت و به دیگر سو شتافت

قصه را پارو به قایق باز گفت

داستان دلکشی ز آن راز گفت

گفت قایق هم به قایقبان خویش

آنچه را بشنید از یاران خویش

مانده بود این راز اگر در پیش او

دل نبود آشفته از تشویش او

لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد

با زنی آن راز را ابراز کرد

گفت با زن مرد غافل راز را

آن تهی طبل بلند آواز را

لا جرم فردا از آن راز نهفت

قصه گویان قصه ها خواهند گفت

زن به غمازی دهان وا می کند

راز را چون روز افشا می کند

رهی معیری

/ 31 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال

سلام حالتون چطوره؟

احمد پایمرد

سلام خان . من رفتم. تنها جان تو و جان پرندگان پربسته ایی که دی ماه به ایوان خانه می آیند . خداحافظ[گل]

علی

مراد خان عزیز خوبی؟؟

شادی

سلام ب وبم خوش اومدی. وب توام قشنگو جالبه. بازم بیا وبم خوشحال میشم. لینکت میکنم.

احمدپایمرد

سلام .قراربود چیکار کنی گذرون.:؟

روزالی پیرسون

ممنون از شعرهای زیبایی که از شاعران ایران زمین می گذارید... عالی بود

حسن

درود جناب عیسوند مطالبتون بسیار زیبا هستن... موفق وپایدار باشید[گل]