(در آن سوها

ایوان تهی است،و باغ از یاد مسافر سرشار.

در ره آفتاب ،سر بر گرفته ای:

کنار بالش تو،بید سایه فکن از پا در آمده است.

دوری،تو از آن سو ی شقایق دوری.

در خیرگی بوته ها،کو سایه لبخندی که گذر کند؟

از شکاف اندیشه ،کو نسیمی که درون آید؟

سنگریزه رود،بر گونه تو می لغزد.

شبنم جنگل دور،سیمای تو را می رباید.

ترا از تو ربوده اند،و این تنهائی ژرف است.

می گریی،و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی.   سهراب سپهری

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گمانم

سلام مراد جان خیلی قشنگ و زیبا بود جدی میگم .... عالی بوددددددد. راستی خیلی ممنون که مرتب به من سر میزنی [گل][گل]

علی

ازحضورتون خیلی خوشحال شدم ممنونم

سپیده

این روزها آدمها ...! به دست هم پیر میشوند تا : به پای هم ...!

saeed

مثل هميشه عالي بود خان[گل][نیشخند]

khodai

[گل][گل][گل][گل][گل] [گل][دست][دست][دست][گل] [گل][دست][دست][دست][گل] [گل][گل][گل][گل][گل]