دلسرد

قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل:هوس لبخندی است.

خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرده به جان،با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرما.

گاه می لرزد با روی سکوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!

تکیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوار گرفت.

با نفس های شبم پیوندی است:

قصه ام دیگر زنگار گرفت.

  (سهراب سپهری)

/ 26 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
khodai

سلام...ممنون از حضور شما دوست عزیز[گل] شرمنده که بخاطر مشکلات نتونستم بهتون سر بزنم[شرمنده] شعر بسیار زیبایی است ممنون از انتخاب عالیتون دستتون درد نکنه[گل][دست][گل]

گمنام

سلام مراد جان خوبی داداش؟ مرسی از اینکه همیشه و مرتب به وبلاگ من سر میزنی شرمنده میکنی.... قالب جدیدت مبارک[گل][گل]

r&r

[دست][دست][دست][دست]

گمنام

سلام مراد جان خوبی داش؟

شیما

از طوفان که درآمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهادی؛ معنی طوفان همین است...

...

سلام لطفا تشریف بیارین منتظرم