در شب سرد زمستانی

در شب سرد زمستانی

کوره خورشید هم،چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده باریک.

و هنوز قصه بر باد است

وین سخن آویزه ی لب:

که می افروزد؟که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟ (نیما یوشیج)

/ 21 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
khodai

سلام....بسیار زیبا.....ممنون از حسن انتخابتون[گل][گل][گل]

khodai

یکی از فرق های انسان با خدا این است که انسان تمام خوبی ها را با یک بدی فراموش می کند، ولی خدا تمام بدی ها را با یک خوبی فراموش می کند...[گل][گل][گل]

سحر

بسیار زیبا[دست]

پ

سلام ممنون که به وب من سر می زنید و با نظرات ارزشمندتان دلگرمم می کنید[گل]

علی

ازحضورتون خیلی خوشحال شدم

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

زیباترین حرفت را بگو شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکار کن و هراس مدار از آنچه بگویند ترانه ای بیهوده می خوانید چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر فردای ما اگر بر ما منتی است چرا که عشق خود فرداست خود همیشه است...

فریبا

سلام.خیلی زیبا بود دستت درد نکنه[گل][گل][گل]مرسی از حضورتون دوست عزیز[گل]

احمد صفری

خدا زیباست این را در دانه دانه های برف می بینم[گل]

سپیده

این روزها عده ای چنان زیر آب میزنن که دلت میخواد بهشون بگی : هی هی با توام به من نگاه کن : بیا بالا یه نفس بکش لااقل خفه نشی ...!