کودک هشیار

مرد فقیری پسر کوچکی داشت،روزی به او گفت:پسرم امروز با من بیا با هم به باغی از باغهای مردم برویم و اندکی میوه،دزدی کنیم پسر خردسال با پدر به راه افتاد،ولی می دانست این کار نادرست است،اما نمی خواست با پدر مخالفت کند.وقتی که پدر و پسر به محل مقصود رسیدند،پدر به پسر گفت:همینجا بایست و به اطراف بنگر،اگر دیدی کسی ما را از دور دید به من خبر بده.

پسر ایستاد و پدر مشغول جیدن میوه از درخت مردم شد،پس از چند دقیقه،پسر به پدر گفت(بابا ما را یک نفر می بیند! )پدر از این خبر ترسید،و با شتاب از درخت پائین آمد و از او پرسید؟او که ما را می بیند کجاست؟

پسر هوشیار گفت؛(او خدائی است که همه را می بیند و به همه چیز آگاه است)

پدر از گفتار عمیق پسرش ،شرمنده شد و بعد از این جریان ،هیچگاه دزدی نکرد

 

 

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
مهشيد

سلام وبلاگ شما را ديدم قالب ومطالب قشنگي داشت براي افزايش بازديد وبلاگت مي توني به آدرس زير ثبتش کني تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

علی

باتبادل لینک موافق بودی حتما اطلاع بدین تا لینکتون کنم وشماهم لینکم کنید