دیار بختیاری

آفتاب است و،بیابان چه فراخ!

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غرابان،دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود،می بیند

آدمی هست که می پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.

بر سر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی اش خشک گلو.

پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود،پای افق

چشم او بیند دریائی آب.

اندکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بیند خواب.

   (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak