دیار بختیاری

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی.

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم:

(وامانده در عذابم انداخته ست

در راه پر مخافت این ساحل خراب

و فاصله ست آب

امدادی ای رفیقان با من.)

گل کرده است پوزخندشان اما

بر من،

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون

 فریاد بر می آید از من:

(در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستی و خطر نیست،

هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست.)

با سهوشان

من سهو می خرم

از حرف های کامشکن شان

من درد می برم

خون از درون دردم سر ریز می کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

فریاد می زنم.

من چهره ام گرفته

 من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:

یکدست بی صداست

من،دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو،وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم.

فریاد می زنم!

          (نیما یوشیج)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٩ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak