دیار بختیاری

ای آشنای من!

برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را

برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد

تا چون شکوفه های پر افشان سیب ها

گلبرگ لب به بوسۀ خورشید وا کنیم

وانگه چون باد صبح

در عطر پونه های بهاری شنا کنیم

برخیز و باز گرد

با عطر صبحگاهی نارنجهای سرخ

از دور،از دهانۀ دهلیز تاکها

چون باد خوش غبار برانگیز و بازگرد

یک صبح خنده رو

وقتی که با بهار گل افشان فرا رسی

در باز کن،به کلبۀ خاموش من بیا

بگذار تا نسیم که در جستجوی تست

از هر که در ره است،بپرسد نشانه هات

آنگاه با هزار هوس،با هزار ناز

بر چین دو زلف خویش

آغاز رقص کن

بگذار تا بخنده فرود آید آفتاب

بر صبح شانه هات!

ای آشنای من!

برخیز و با بهار سفر کرده باز کرد

تا چون بشوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخۀ لبان تو،مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا آشتی دهی!

  (نادر نادر پور)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٧ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak