دیار بختیاری

می خروشد دریا.

هیچکس نیست به ساحل پیدا.

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک.

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیکرش را ز رهی نا روشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچکس نیست که آید از راه

 و به آب افکندش.

و در این وقت که هر کوهۀ آب

حرف با گوش نهان می زندش.

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما

قصۀ یک شب طوفانی را.

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

صبح آن شب،که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثۀ تلخ شب پیش خبر.

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

 در همین لحظۀ غمناک بجا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز

 از شبی طوفانی

 داستانی نه دراز.

   (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak