دیار بختیاری

باغ بود و دره،چشم انداز پر مهتاب،

ذاتها با سایه های خود هم اندازه.

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،

چشم من؛بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدائی جز صدای رازهای شب،

و آب و نرمای نسیم و جیر جیرکها،

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من(من مست بودم،مست)

خاستم از جا

سوی جو رفتم چه می آمد؟

آب!

یا نه،چه می رفت،هم زانسان که حافظ گفت:عمر تو.

با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم.

مست بودم،مست سر نشناس،پا نشناس،اما لحظه پاک و عزیزی بود.

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک،

و نگاهم رفته تا بس دور،

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.

قبله ،گو هر سو که خواهی باش.

با تو دارد گفت و گو شوریده مستی:

ـمستم و دانم که هستم من؛

ای همه هستی ز تو،آیا تو هم هستی؟

    (مهدی اخوان ثالث)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٢ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak