دیار بختیاری

دیگر ای پنجره بگشای که من

به ستوه آمدم از این شب تنگ.

دیرگاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس.

وین شب تلخ عبوس

می فشارد به دلم پای درنگ.

دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه،

پشت این پنجره بیدار و خموش،

مانده ام چشم به راه

همه چشم و همه گوش:

مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم

محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم

مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ.

آری ،این پنجره گشای که صبح

می درخشد پس این پرده تار.

می رسد از ذل خونین سحر،بانگ خروس.

وز رخ آیینه ام می سترد زنگ فسوس

بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار

خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ...

        (هوشنگ ابتهاج)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak