دیار بختیاری

در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ

در پرتوی چو دود،غم انگیز و دلربا

افتاده بود و زلف سیاهش بدست باد

مواج و دلفریب

میزد بروشنائی شب،نقش تیرگی.

میرفت جویبار و صدای حزین آب

گوئی حکایت غم یاران رفته داشت.

وز عشقهای خفته و اندوه مردگان

رنجی نهفته داشت.

در نور سرد و خسته مهتاب،کوهسار

چون آرزوی دور

چون هاله امید

یا چون تنی ظریف و هوسناک در حریر،

میخفت در نگاه.

وز دشتهای خرم و خاموش میگذشت

آهسته شامگاه.

او،آن امید جان من،آن سایه خیال

میسوخت در شراره گرم خیال خویش.

میخواند در جبین درخشان ماهتاب

افسانه غم من و شرح ملال خویش.

   (فریدون تولّلی)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۱ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak