دیار بختیاری

دیر زمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

نیست هم آهنگ او صدائی،رنگی.

چون من در این دیار،تنها،تنهاست.

گر جه درونش همیشه پر ز هیاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام و در این سرای می رود از هوش.

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدائی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه_روشن رویاست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار.

پرده دیوار و سایه:پرده خوابی.

خیره نگاهش طرح های خیالی.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموشی اش چو با من پیوند،

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

آنچه نباید به دل،خیال فریب است.

دارد با شهرهای گمشده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریب است.

     (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٥ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak