دیار بختیاری

 چو درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی

هر چه برگم بود و بارم بود،

هر چه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،

هر چه یاد و یادگارم بود،

ریخته است

چون درختی در زمستانم،

بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.

دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری!

در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟

دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،

با امید روزهای سبز آینده،خواهدم اینسوی و آنسو خست؟

چو درختی اندر اقضای زمستانم.

ریخته دیری ست

هر چه بودم یاد و بودم برگ

یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله بیمار لرزیدن،

برگ چونان صخره کرّی نلرزیدن،

یاد رنج از دستان منتظر بردن،

برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.

ای بهار همچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.

هرگز و هرگز

بر بیابان غریب من

منگر و منگر.

سایه نمکناک و سبزت هر چه از من دورتر خوشتر.

بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو

تکمه سبزی بروید باز بر پیراهن خشک و کبود من.

همچنان بگذار

تا درود دردناک اندهان ماند سرود من.  (مهدی اخوان ثالث)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak