دیار بختیاری

ایوان تهی است،و باغ از یاد مسافر سرشار.

در ره آفتاب ،سر بر گرفته ای:

کنار بالش تو،بید سایه فکن از پا در آمده است.

دوری،تو از آن سو ی شقایق دوری.

در خیرگی بوته ها،کو سایه لبخندی که گذر کند؟

از شکاف اندیشه ،کو نسیمی که درون آید؟

سنگریزه رود،بر گونه تو می لغزد.

شبنم جنگل دور،سیمای تو را می رباید.

ترا از تو ربوده اند،و این تنهائی ژرف است.

می گریی،و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی.   سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak