دیار بختیاری

پادشاهی در بیابان از سپاهش(شاید برای شکار صید)دور شد و در بیابان گرسنه و تشنه و خسته ماند و نزدیک بود به هلاکت برسد،از دور خیمه ای دید،خود را به آنجا رساند،دید یک زن با پسری در خیمه است،پادشاه از مرکبش پیاده شد.

آن زن او را نشناخت،ولی مهمان نوازی می کرد،و تنها یک گوسفند که داشت،ذبح کرد و غذای مطبوعی آماده نمود و پادشاه را از هلاکت نجات داد.

پادشاه به شهر آمد،و فردای آن روز،فرستاد تا آن زن و فرزندش را نزد او بیاورند.

ماموران رفتند و آن زن را به دربار آوردند،پادشاه به وزرای خود گفت:این زن مرا در چنان حالی،نجات داده،به نظر شما چه پاداشی به او دهم.

یکی گفت:هزار اشرفی،دیگری گفت هزار گوسفند و ....

پادشاه گفت:همه شما اشتباه کردید،این زن و فرزند،تمام هستی خود را که یک گوسفند بود برای من،ذبح کردند،من الگر خواسته باشم تلافی کنم باید تمام هستی خود را به آنها ببخشم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak