دیار بختیاری

کاروانی از کوفه به سوی مکه رهسپار شد،شخصی پا برهنه و سر برهنه و تهیدست نیز همراه کاروان به راه افتاد،و سر خوش می گفت:

نه بر اشتری سوارم نه چو خر به زیر بارم       نه خداوند رعیت و نه غلام شهریارم

غم موجود و پریشانی معدوم ندارم              نفسی می زنم آسوده و عمری بسر آرم

یکی از شتر سوارها به او گفت:کجا می روی بر گرد که در راه به سختی می میری،او سخن شترسوار را گوش نکرد و براه خود اذامه داد تا رسیدند به منزلگاه محمود،در آنجا آن شتر سوار پولدار بیمار شد و مرد،آن پا برهنه تهیدست ببالین او آمد و گفت:(ما در این سختی نمردیم و تو با آنهمه آسایش مردی)

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست      چو روز شد او بمرد و بیمار بزیست

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak