دیار بختیاری

مرد فقیری پسر کوچکی داشت،روزی به او گفت:پسرم امروز با من بیا با هم به باغی از باغهای مردم برویم و اندکی میوه،دزدی کنیم پسر خردسال با پدر به راه افتاد،ولی می دانست این کار نادرست است،اما نمی خواست با پدر مخالفت کند.وقتی که پدر و پسر به محل مقصود رسیدند،پدر به پسر گفت:همینجا بایست و به اطراف بنگر،اگر دیدی کسی ما را از دور دید به من خبر بده.

پسر ایستاد و پدر مشغول جیدن میوه از درخت مردم شد،پس از چند دقیقه،پسر به پدر گفت(بابا ما را یک نفر می بیند! )پدر از این خبر ترسید،و با شتاب از درخت پائین آمد و از او پرسید؟او که ما را می بیند کجاست؟

پسر هوشیار گفت؛(او خدائی است که همه را می بیند و به همه چیز آگاه است)

پدر از گفتار عمیق پسرش ،شرمنده شد و بعد از این جریان ،هیچگاه دزدی نکرد

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak