دیار بختیاری

سالاری یک انگشتر بی نگین به ملا  پیشکش نمود.ملا برای او نیایش کرد و از خداوند خواست که در بهشت خانه ای بی آسمانه(بدون سقف)به او ببخشد.سالار پرسید:

چرا خانه بی آسمانه؟ملا گفت هر زمان که این انگشتر نگین دار شد آن خانه هم آسمانه دار خواهد شد.

 

در یک شب تابستانی میان ملا و زنش در پشت بام گفتگوئی  در گرفت و به ستیزه انجامید

ناگهان پای ملا لغزید و از بام فرود افتادو بیهوش شد.همسایگان چون آوای افتادن او را شنیدند سراسیمه به خانه اش دویدند و به هوشش آوردند. آنگاه از او پرسیدند:

چه شد که شما از بام پائین افتادید؟ملا پاسخ داد: هر کس که میخواهد بداند چه شد،با زنش در پشت بام ستیزه کند.

 

مردی پیش ملا از درد ریش می نالید. ملا از او پرسید: چه خورده ای؟ پاسخ داد:

نان و یخ ملا گفت:نه دردت به درد مردمان میماند نه خوراکت به خوراک آنان.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٥ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak