دیار بختیاری

حلوا

در مجلسی صحبت حلوا پیش آمد.ملا گفت مدتی است آرزوی خوردن حلوا به دلم مانده است. گفتند چرا نمی پزی؟

گفت هر وقت آرد حاضر میشود،روغن نیست.روغن که پیدا شد،شکر نیست. گفتند که تا حال نشده که هرسه حاضر شود؟ گفت چرا آنوقت من نبودم.

عینک ملا

شبی ملا زنش را از خواب بیدار نموده و گفت عینک مرا فورا بیاور. زن عینک را آورد و پرسید

این وقت شب عینک میخواهی چکار؟ گفت در خواب شیرینی بودم. بعضی جاهای آن تاریک بود. خوب نمیدیدم. خواستم عینک بزنم تا خوب همه جای انرا ببینم.

خرما خوردن ملا با هسته

ملا مقداری خرما خریده بود و آنها را با هسته میخورد. زنش پرسید:سبب اینکه خرما را با هسته میخوری چیست؟ گفت مگر بقال که خرما را به من فروخت،هسته اش را بیرون آورد.

دل کی میسوزد

ملا به خانه یکی از دوستان مهمانی رفت. صاحبخانه کره و نان و عسل برای او آورد.ملا کره را با نان و عسل خورد و باقی عسل را هم با انگشت لیسید.صاحبخانه به او گفت

عسل خالی نخورید دلتان را میسوزاند. ملا در حالیکه ته کاسه را می لیسید، گفت خدا میداند دل کی را میسوزاند.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢٦ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak