دیار بختیاری

می تراوید آفتاب از بوته ها.

دیدمش در دشت های نم زده

مست اندوه تماشا،یار باد،

مویش افشان،گونه اش شبنم زده.

لاله ای دیدیم_لبخندی به دشت_

پرتویی در آب روشن ریخته.

او صدا را در شیار باد ریخت:

((جلوه اش با بوی خاک آمیخته))

رود تابان بود و  او موج صدا:

((خیره شد چشمان ما در رود  وهم))

پرده روشن بود ،او تاریک خواند:

((طرح ها در دست دارد دود  وهم))

چشم من بر پیکرش افتاد،گفت:

((آفت پژمرده گی نزدیک او))

دشت:دریای تپش،آهنگ،نور.

سایه می زد خنده تاریک او

   سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱٧ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak