دیار بختیاری

امشب به قصه دل من گوش میکنی

فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست

میگویمت،ولی تو کجا گوش میکنی

دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست

هشیار و مست را همه مدهوش میکنی

می  جوش میزند به دل خم،بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش میکنی

گر گوش میکنی،سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی:

جام جهان ز خون عاشقان پر است

حرمت نگاهدار،اگرش نوش میکنی

سایه!چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش میکنی

       (هوشنگ ابتهاج)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۱٦ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

شب سردی است ،و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

میکنم،تنها،از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدمها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر،سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای،این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من،لیک،غمی غمناک است.

        (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٤ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak