دیار بختیاری

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر،با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران،سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله زر تار و پودش باد.

گو بروید،یا نروید،هر چه در هر جا که خواهد،یا نمی خواهد،

باغبان و رهگذری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست.

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست

خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پائیز.

                   (مهدی اخوان ثالث)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢٧ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

آن طرفها دریاست،

آن طرفها دریاست،

آن طرفها دریا

با صدفهای گران بار درشتی که نهانی دارد

با درخشندگی آینه وارش که در او

آسمانها پیداست،

در تلاشست و تکاپو شب و روز

تا یسازد ابر،

تا بباراند باران،

تا بپوشاند صحراها را سبزه و گل

و برویاند جنگلها را بی پایان.

ای در اقلیم خشک بیابانها

خو گرفته با وحشت ویرانی،با ظلمت مرگ،

نشنیده همه عمر،

جز صدای نفس خسته و نالنده باد،

و ندیده هرگز،

جز خزیدنهای ماران،بر سینه خشکیده خاک،

آن طرفها دریاست،

آن طرفها دریا،

 با طپشهای دل آبی بی آرامش،

با صدفهای گران بارش،با ماهیهاش،

جان غمناک تو را می خواند،

به تکاپو و تلاش.

  میمنت میر صادقی (آزاده)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢۱ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی.

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم:

(وامانده در عذابم انداخته ست

در راه پر مخافت این ساحل خراب

و فاصله ست آب

امدادی ای رفیقان با من.)

گل کرده است پوزخندشان اما

بر من،

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون

 فریاد بر می آید از من:

(در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستی و خطر نیست،

هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست.)

با سهوشان

من سهو می خرم

از حرف های کامشکن شان

من درد می برم

خون از درون دردم سر ریز می کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

فریاد می زنم.

من چهره ام گرفته

 من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:

یکدست بی صداست

من،دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو،وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم.

فریاد می زنم!

          (نیما یوشیج)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٩ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak