دیار بختیاری

ای آشنای من!

برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را

برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد

تا چون شکوفه های پر افشان سیب ها

گلبرگ لب به بوسۀ خورشید وا کنیم

وانگه چون باد صبح

در عطر پونه های بهاری شنا کنیم

برخیز و باز گرد

با عطر صبحگاهی نارنجهای سرخ

از دور،از دهانۀ دهلیز تاکها

چون باد خوش غبار برانگیز و بازگرد

یک صبح خنده رو

وقتی که با بهار گل افشان فرا رسی

در باز کن،به کلبۀ خاموش من بیا

بگذار تا نسیم که در جستجوی تست

از هر که در ره است،بپرسد نشانه هات

آنگاه با هزار هوس،با هزار ناز

بر چین دو زلف خویش

آغاز رقص کن

بگذار تا بخنده فرود آید آفتاب

بر صبح شانه هات!

ای آشنای من!

برخیز و با بهار سفر کرده باز کرد

تا چون بشوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخۀ لبان تو،مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا آشتی دهی!

  (نادر نادر پور)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٧ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکنده ام در آب،

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام.

گرچه می سوزم از این آتش به جان،

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بامها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

   (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱۸ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

ای کدامین شب!

یکنفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را!

تا بلغزد بر بلور برکه چشم کبود تو

پیکر مهتابگون دختری،کز دور

با نگاه خویش می جوید

بوسه شیرین روزی آفتابی را

 از نوازشهای گرم دستای من.

دختری نیلوفرین،شبرنگ،مهتابی

می تپد در خواب هوسناک امید خویش.

پای تا سر یک هوس:آغوش.

و تنش لغزان و خواهشبار،می جوید

چون مه پیچان به روی دره های خواب آلود سپیده دم،

بسترم را.

تابلغزد از طلب سرشار

همچو موج بوسه مهتاب

روی گندم زار.

تا بنوشد در نوازشهای گرم دستان من

شبنم یک عشق وحشی را.

ای کدامین شب!

یکنفس بگشای مژگان سیاهت را.

   (هوشنگ ابتهاج)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٢ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین،

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

این جام ها-که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم بکام خویش،

گرداب می رباید و،آبم نمی برد!

من،با سمند سرکش و جادوئی شراب،

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا،

تا شهر یادها...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی،

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که:آب...آب...؟

دیگر فریب هم بسرابم نمی برد!

پر کن پیاله را...

      (فریدون مشیری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak