دیار بختیاری

می خروشد دریا.

هیچکس نیست به ساحل پیدا.

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک.

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیکرش را ز رهی نا روشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچکس نیست که آید از راه

 و به آب افکندش.

و در این وقت که هر کوهۀ آب

حرف با گوش نهان می زندش.

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما

قصۀ یک شب طوفانی را.

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

صبح آن شب،که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثۀ تلخ شب پیش خبر.

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

 در همین لحظۀ غمناک بجا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز

 از شبی طوفانی

 داستانی نه دراز.

   (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

باغ بود و دره،چشم انداز پر مهتاب،

ذاتها با سایه های خود هم اندازه.

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،

چشم من؛بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدائی جز صدای رازهای شب،

و آب و نرمای نسیم و جیر جیرکها،

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من(من مست بودم،مست)

خاستم از جا

سوی جو رفتم چه می آمد؟

آب!

یا نه،چه می رفت،هم زانسان که حافظ گفت:عمر تو.

با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم.

مست بودم،مست سر نشناس،پا نشناس،اما لحظه پاک و عزیزی بود.

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک،

و نگاهم رفته تا بس دور،

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.

قبله ،گو هر سو که خواهی باش.

با تو دارد گفت و گو شوریده مستی:

ـمستم و دانم که هستم من؛

ای همه هستی ز تو،آیا تو هم هستی؟

    (مهدی اخوان ثالث)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٢ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

دیگر ای پنجره بگشای که من

به ستوه آمدم از این شب تنگ.

دیرگاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس.

وین شب تلخ عبوس

می فشارد به دلم پای درنگ.

دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه،

پشت این پنجره بیدار و خموش،

مانده ام چشم به راه

همه چشم و همه گوش:

مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم

محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم

مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ.

آری ،این پنجره گشای که صبح

می درخشد پس این پرده تار.

می رسد از ذل خونین سحر،بانگ خروس.

وز رخ آیینه ام می سترد زنگ فسوس

بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار

خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ...

        (هوشنگ ابتهاج)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak