دیار بختیاری

قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل:هوس لبخندی است.

خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرده به جان،با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرما.

گاه می لرزد با روی سکوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!

تکیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوار گرفت.

با نفس های شبم پیوندی است:

قصه ام دیگر زنگار گرفت.

  (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۳۱ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

بودن با تو

مثل خالی شدن با رویاست

سکوتت غرق می کند مرا

تا بیاویزم بر شب تا خورده سنگین

غبار شرم شبها را.

   (احمد پایمرد)

سلام 

از دوستان هم لینکی عزیز و گرامی به وبلاگ (ساکن سرای سکوت) جهت مطالعه 

بقیه اشعار دعوت به عمل می آید. سایتون برقرار

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٧ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

من باهارم ،تو زمین

من زمینم،تودرخت

من درختم،توباهار.

ناز انگشتای بارون تو،باغم می کنه

میون جنگلا طاقم می کنه.

تو بزرگی مثل شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی

مث شب

خود مهتابی تو اصلا،خود مهتابی تو.

تازه،وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها،باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه روز،_

مث شب گود و بزرگی،مث شب

تازه،روزم که بیاد،

تو تمیزی

مث شبنم

مث صبح.

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی،_

اون ململ مه

که رو عطر علفا،مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات.

مث برفائی تو.

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار،_

ناز انگشتان بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا طاقم می کنه.

  (احمد شاملو)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٥ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ

در پرتوی چو دود،غم انگیز و دلربا

افتاده بود و زلف سیاهش بدست باد

مواج و دلفریب

میزد بروشنائی شب،نقش تیرگی.

میرفت جویبار و صدای حزین آب

گوئی حکایت غم یاران رفته داشت.

وز عشقهای خفته و اندوه مردگان

رنجی نهفته داشت.

در نور سرد و خسته مهتاب،کوهسار

چون آرزوی دور

چون هاله امید

یا چون تنی ظریف و هوسناک در حریر،

میخفت در نگاه.

وز دشتهای خرم و خاموش میگذشت

آهسته شامگاه.

او،آن امید جان من،آن سایه خیال

میسوخت در شراره گرم خیال خویش.

میخواند در جبین درخشان ماهتاب

افسانه غم من و شرح ملال خویش.

   (فریدون تولّلی)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۱ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

دیر زمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

نیست هم آهنگ او صدائی،رنگی.

چون من در این دیار،تنها،تنهاست.

گر جه درونش همیشه پر ز هیاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام و در این سرای می رود از هوش.

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدائی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه_روشن رویاست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار.

پرده دیوار و سایه:پرده خوابی.

خیره نگاهش طرح های خیالی.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموشی اش چو با من پیوند،

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

آنچه نباید به دل،خیال فریب است.

دارد با شهرهای گمشده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریب است.

     (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٥ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

عده ای از راهزنان در بیابان،به دنبال مسافر،می گشتندتا دار و ندارش را غارت کنند،ناگهان مسافری را دیدند.با اسبهای خود بسویش شتافتند و به او گفتند:هر چه پول داری،بیرون بیار و به ما بده.او گفت:راستش هشتاد دینار بیشتر ندارم،که چهل دینارش را بدهکارم و با چهل دینار دیگر باید زندگیم را تامین کنم و به وطن برسم.

رئیس راهزنان گفت:رهایش کنید.از قیافه اش پیداست آدم بدبختی است و پولی ندارد.راهزنان از آنجا رفتند و همچنان در کمین بودند تا کاروانی برسد و به غارت اموال کاروان بپردازند،پس از ساعتها انتظار کسی را نیافتند. آن مسافر که هشتاد دینار داشت،در راه به محلی رسید و طلبکار را یافت و چهل دینار بدهی خود را پرداخت و سپس به سفر ادامه داد.

راهزنان باز سر راه او را گرفتند و گفتند:هر چه پول داری به ما بده،وگر نه تو را میکشیم،او گفت راستش را که گفتم هشتاد دینار پول داشتم،چهل دینار بدهکار بودم که پرداختم و اکنون چهل دینار بیشتر ندارم که برای خرج زندگیم می باشد،به دستور رئیس راهزنان اثاثیه او را به هم ریختند بیش از چهل دینار نیافتند.رئیس راهزنان به او گفت:راستش را بگو بدانم،چطور شد تو با اینکه در خطر جدی بودی،سخن حقیقت و راست را بر زبان جاری کردی؟او در پاسخ گفت(من در دوران کودکی به مادرم فول داده ام دروغ نگویم).

راهزنان با شنیدن این سخن از روی استهزاء قاه قاه خندیدند.ولی ناگهان جرقّه ای از نور در دل و وجدان رئیس راهزنان تابید و آه سردی کشید و گفت:عجبا،تو به مادرت قول دادی که این گونه دروغ نگوئی و این گونه پایبند قولت هستی،و ما پایند قول خدا نباشیم که از ما پیمان گرفته،گناه نکنیم؟!همین عمل نیک و راستگوئی مسافر مومن،رئیس راهزنان را دگر گون کرده و به توبه وا داشت،او از راهزنی دست کشید و به راه خدا رفت.

                               (ارزش سخاوت)

امام صادق(ع)فرمود:گروهی از کفّار یمن برای بحث و جدال،نزد پیامبر(ص)آمدند،و از هر دری سخن گفتند،و در برابر گفتار منطقی پیامبر(ص)لجاجت خاصی می نمودند و در میان آنها یکنفر بود که پیامبر(ص)از پر چانگی و یاوه گوئی او،ناراحت شد و آثار خشم در چهره اش پدیدار گشت.در این هنگام جبرئیل بر پیامبر(ص)نازل شد و پیام خداوندرا به آنحضرت رساند که این شخص،آدم سخاوتمندی است.

پیامبر (ص)که برای ارزشهای انسانی،احترام خاصی قائل بود،از شنیدن این سخن آرام شد و خشمش فرو نشست و به آن شخص فرمود:پروردگارم به من خبر داده که تو شخص سخاوتمندی هستی.اگر به خاطر این صفت نبود،آنچنان بر تو سخت می گرفتم که باعث عبرت دیگران شود.آن مرد پرسید:(آیا پروردگار تو،سخاوت را دوست دارد؟)

پیامبر(ص)فرمود:آری. او عرض کرد:گواهی می دهم که معبودی جز خدای یکتا و بی همتا نیست و تو رسول و فرستاده او هستی،سوگند به همان خدائی که تو را به رسالت،مبعوث کرد تاکنون هیچکس را از نزد خود محروم بر نگردانده ام 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

از مرز خواب می گذشتم،

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

در پس درهای شیشه ای رویاها،

در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم.

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد.

کدامین باد بی پروا

دانه نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رویید،

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.

من به رویا بودم،

سیلاب بیداری رسید.

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.

در رگهایش،من بودم که می دویدم.

هستی اش در من ریشه داشت.

همه من بود.

کدامین باد بی پروا

دانه این  نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

       (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak