دیار بختیاری

 

شب چو بوسیدم لب گلگون او

گشت لرزان قامت موزون او

زیر گیسو کرد پنهان روی خویش

ماه را پوشید با گیسوی خویش

گفتمش : ای روی تو صبح امید

در دل شب بوسه ما را که دید؟

قصه پردازی در این صحرا نبود

چشم غمازی به سوی ما نبود

غنچهٔ خاموش او چون گل شکفت

بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت

با خبر از راز ما گردید شب

بوسه ای دادیم و آن را دید شب

بوسه را شب دید و با مهتاب گفت

ماه خندید و به موج آب گفت

موج دریا جانب پارو شتافت

راز ما گفت و به دیگر سو شتافت

قصه را پارو به قایق باز گفت

داستان دلکشی ز آن راز گفت

گفت قایق هم به قایقبان خویش

آنچه را بشنید از یاران خویش

مانده بود این راز اگر در پیش او

دل نبود آشفته از تشویش او

لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد

با زنی آن راز را ابراز کرد

گفت با زن مرد غافل راز را

آن تهی طبل بلند آواز را

لا جرم فردا از آن راز نهفت

قصه گویان قصه ها خواهند گفت

زن به غمازی دهان وا می کند

راز را چون روز افشا می کند

رهی معیری

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٧ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید

و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند.

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم

که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

سایه دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.

و هنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت

و هنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت:

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد.

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم.

    (سهراب سپهری) 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

گر به چشم دل جانا جلوه های ما بینی

در حریم اهل دل جلوه خدا بینی

راز آسمانها را در نگاه ما خوانی

نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی

در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابی

با شکوه درویشان شاه را گدا بینی

گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی را

عشق را هنر یابی درد را دوا بینی

چون صبا ز خار و گل ترک آشنائی کن

تا به هر چه روی آری روی آشنا بینی

نی ز نغمه وا ماند چون ز لب جدا ماند

وای اگر دل خود را از خدا جدا بینی

تار و پود هستی را سوختیم و خرسندیم

رند عاقبت سوزی همچو ما کجا بینی

تا بد از دلم شبها پرتوی چو کوکبها

صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی

ترک خود پرستی کن عاشقی و مستی کن

تا ز دام غم خود را چون رهی رها بینی

      (رهی معیری)

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱۸ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجائی؟

خانه ام ابری ست امّا

ابر بارانش گرفته ست

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره،نی زن که دائم می نوازد نی،در این دنیای ابر اندوذ

راه خود را دارد اندر پیش.

                          (نیما یوشیج)

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

باز کن پنجره ها را،که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه،کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است.

باز کن پنجره ها را،ایدوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد؟

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

وبهاران را

باور کن.   (فریدون مشیری)

  سال نو مبارک سالی سرشار از مهربانیهای خداوندو لبخند زیبا را براتون آرزومنم

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak