دیار بختیاری

چون برق و باد می گذرد روزگار تو

سر را چه سود چونکه نباشد دار تو

در ماتم عزیزان به خون خفته مانده ایم

چون میل به انجام ندارد نگارتو

دردا و حسرتا که قیام باغ و برگ

در آتش افروخته شده چون چنار تو

دریا ودشت وکوه را یاری نمیکنند

مردان و زنان  اهل روستای تو

دل در عجب که بهاران را چه شد

آن سفره و نبات وقندو چای تو

بیهوده می نویسم این شعر خوانده را

هرگز نمی رود قصه به گوش خمار تو

(احمد پایمرد)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

ایوان تهی است،و باغ از یاد مسافر سرشار.

در ره آفتاب ،سر بر گرفته ای:

کنار بالش تو،بید سایه فکن از پا در آمده است.

دوری،تو از آن سو ی شقایق دوری.

در خیرگی بوته ها،کو سایه لبخندی که گذر کند؟

از شکاف اندیشه ،کو نسیمی که درون آید؟

سنگریزه رود،بر گونه تو می لغزد.

شبنم جنگل دور،سیمای تو را می رباید.

ترا از تو ربوده اند،و این تنهائی ژرف است.

می گریی،و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی.   سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

در شب سرد زمستانی

کوره خورشید هم،چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده باریک.

و هنوز قصه بر باد است

وین سخن آویزه ی لب:

که می افروزد؟که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟ (نیما یوشیج)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٥ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

وشب سکوت بود

میان ما  هزاران ترانه وجود بود

بیا تو ای عزیز دلنواز من

که از ترنم نگاه تو 

دل غمین و پر ز غصه ام  میان این همه  ستاره  بی وجود بود .

و شب سکوت  بود

ستاره ایی ز آسمان قلب من  بپاس آن  نگاه آخرین  بی  وجود بود .

وشب سکوت بود

سکوت و انتظار سوسنی  که تا طلوع صبح

به خاطرات کهنه اقاقیا حسود  بود .

وشب سکوت بود

بی تو ای تمام روز  و شب چه کرده ام که این چنین

بنالم از دوریت  بگو به من .

وشب سکوت بود

وشب سکوت بود .

(احمد پایمرد .ساکن سرای سکوت )

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

در آستین می ماند دست خدا

ابلیس دستهای بیشمار را دست دازی می کند

و آدمی مبهوت

در بیراهه  آلودگی ها سرگردان

گویی از ابتدا  بی راه بوده است

وشاید در کشاکش دستها حیران مانده است

انسان پوک

انسان پوچ

در آستین می ماند.

احمد پایمرد

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

موسی(ع)در راه شیطان را دید،در ضمن گفتگوئی از او پرسید(چه گناهی است که اگر 

انسان آن را انجام دهد،تو بر او مسلط می شوی که هر جا بخواهی او را می کشانی؟

شیطان گفت:(انسانی که از عمل نیک خود خوشحال باشد و آن را بسیار تصور کند،

ولی گناهانش را کوچک و ناچیز بشمرد،من بر او مسلط هستم.سعدی می گوید:

گنه کار اندیشناک از خدای                   بسی بهتر از عابد خودنمای

که آن را جگر خون شد از سوز درد         که این تکیه بر طاعت خویش کرد

ندانست در بارگاه غنی                       سر افکندگی به ز کبر و منی

بر این آستان،عجز و مسکینیت             به از طاعت و خویشتن بینیت 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

براهی در،سلیمان دید موری               که با پای ملخ می کرد زوری

بزحمت خویش را هر سو کشیدی        وز آن بار گران هر دم خمیدی

زهر گردی برون افتادی از راه              زهر بادی پریدی چون پر کاه

به تندی گفت:کای مسکین نادان         چرائی فارغ از ملک سلیمان

بیازین ره به قصد پادشاهی                بخور در سفره ما هر چه خواهی

به خار جهل،پای خویش مخراش         براه نیکبختان آشنا باش

چرا باید چنین خونابه خوردن              تمام عمر خویش را بار بردن

رهست اینجا و مردم رهگذارند           مبادا بر سرت پائی گذارند

بگفت:از سور کمتر گوی با مور          که موران را قناعت خوشتر از سور

چو اندر لانه خود پادشاهند               نوال پادشاهان را نخوانند

برو جائی که جای چاره سازیست      که مارا از سلیمان بی نیازیست

نیفتد با کسی ما را سروکار              که خود هم توشه داریم هم انبار

بجای گرم خود هستیم ایمن            زسرمای دی و تاراج بهمن

چو ما خود خادم خویشیم و مخدوم    بحکم کس نمی گردیم محکوم

گرت همواره باید کامکاری                زمور آموز رسم بردباری

مرو راهی که پایت را ببندند             مکن کاری که هشیاران بخندند

اگر زین شهد؛کوته داری انگشت      نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت

چه در کار و چه در کار آزمودن           نباید جز بخود محتاج بودن

(پروین اعتصامی)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٦ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak