دیار بختیاری

بر خیز که می رود زمستان                  بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه                    منقل بگذار در شبستان  

وین پرده بگوی تا به یک بار                  زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز                       در باغچه می کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق                   در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نمان نماند                          در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز                          و آواز خوش هزار دستان

بس جامه فروختست و دستار            بس خانه که سوخت و دکان

ما را سر دوست در کنار است             آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست بر کند دوست     بر هم ننهد ز تیر باران

سعدی چو به میوه می رسد دست     سهلست جفای بوستان بان

 

سال نو همه دوستان مبارک انشا الله که سالی توام با خوشی و خوشحالی

 

 برای همه باشه

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۳٠ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

هدیه تولد من

نگاهم به آینده

در پگاهی زیبا

هنگام پرواز کبوترها

پرهایشان سپید همچو شعرم

در افق

به تماشای طلوع خورشیدم ...

هدیه تولد من

آغوش مادری زیبا

من در بهترین لحظه ها

هنگام بوئیدن آغوش پر مهرش

و دهانم که تمام خواستن بود

در نوشیدن از شیر عشق

و نوازش مادر

پدر با نگاهی پر از شوق

در آسمان چشمانش پروازم

تمام وجودش در کنارم

بهترین ترانه من

در لالائی مادر

  چهارم اسفند بیخبر از روح زندگی چشمهای خویش را باز نمودم،

  آنروز سرمای اسفند ماه آخرین نفسهای خود را در بطن طبیعت

 جا می گذاشت و گریه های من فضای خانه را در بر گرفت

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٤ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!

چه بی تابانه تو را طلب میکنم!

بر پشت سمندی

                                    گوئی

                                               نوزین

که قرارش نیست

و فاصله

تجربه ئی بیهوده است.

بوی پیرهنت

این جا

و اکنون._

کوه ها در فاصله

                              سردند.

دست

                    در کوچه

                                     حضور مانوس دست تو را می جوید،

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج می زند.

بی نوای انگشتانت

فقط._

و جهان از هر سلامی خالیست.

             (احمد شاملو)

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٧ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

حمام رفتن خلیفه

روزی خلیفه هارون الرشید باتفاق بهلول بحمام رفت خلیفه از روی شوخی به بهلول گفت:اگر من غلام بودم چند ارزرش داشتم؟ بهلول جواب داد پنجاه دینار.

خلیفه غضبناک شد و گفت: دیوانه تنها لنگی که بخود بسته ام پنجاه دینار ارزرش دارد.

بهلول هم فوری جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت کردم وگر نه خلیفه که قیمتی ندارد.

 

بهلول و منجم

آوردند که شخصی بنزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعای دانستن علم نجوم نمود.

بهلول هم در آن مجلس حاضر بود و اتفاقا آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود.بهلول از او سؤال کرد آیا می توانی بگوئی در همسایگی تو کی نشسته.

آن مرد گفت! نمیدانم.

بهلول گفت: تو که همسایه ات را نمیشناسی چطور از ستاره های آسمان خبر میدهی

آن مرد از حرف بهلول جا خورد و مجلس را ترک نمود

  بهلول و داروغه

آوردند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا میکرد که تا بحال هیچکس نتوانسته مرا گول بزند بهلول در میان آن جمع بود بداروغه گفت گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد.

داروغه گفت چون از عهده بر نمی آئی این حرف را می زنی بهلول گفت افسوس که الساعه کار خیلی واجبی دارم و الا همی الان تو را گول میزدم

داروغه گفت حاصری بروی و فوری کارت را انجام دهی و برگردی.

بهلول گفت بلی پس همین جا منتظر من باش فوری می آیم پس بهلول رفت و دیگر برنگشت. داروغه پس از دو ساعت معطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفت اولین دفعه است که این دیوانه مرا این قسم گول زد و چندین ساعت بیجهت مرا معطل کرد و از کار باز نمود

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۳ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد.

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از سنبوسه و عید.

در هوائی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام.

مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهائی خود نقشه مرغی بکشم.

          (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٩ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

  آن گل زود رس چوچشم گشود

به لب رودخانه تنها بود

گفت دهقان سالخورده که:

حیف که چنین یکه بر شکفتی زود

لب گشادی کنون بدین هنگام

که ز تو خاطری نیابد سود

گل زیبای من ولی مشکن

کور نشناسد از سفید کبود

نشود ز من کم بدو گل گفت

نه به بی موقع آمدم پی جود

کم شود از کسی که خفت و به راه

دیر جنبید و رخ به من ننمود

آن که نشناخت قدر وقت درست

زیر این طاس لاجورد چه جست؟

    

(نیما یوشیج)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

آفتاب است و،بیابان چه فراخ!

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غرابان،دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود،می بیند

آدمی هست که می پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.

بر سر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی اش خشک گلو.

پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود،پای افق

چشم او بیند دریائی آب.

اندکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بیند خواب.

   (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

حلوا

در مجلسی صحبت حلوا پیش آمد.ملا گفت مدتی است آرزوی خوردن حلوا به دلم مانده است. گفتند چرا نمی پزی؟

گفت هر وقت آرد حاضر میشود،روغن نیست.روغن که پیدا شد،شکر نیست. گفتند که تا حال نشده که هرسه حاضر شود؟ گفت چرا آنوقت من نبودم.

عینک ملا

شبی ملا زنش را از خواب بیدار نموده و گفت عینک مرا فورا بیاور. زن عینک را آورد و پرسید

این وقت شب عینک میخواهی چکار؟ گفت در خواب شیرینی بودم. بعضی جاهای آن تاریک بود. خوب نمیدیدم. خواستم عینک بزنم تا خوب همه جای انرا ببینم.

خرما خوردن ملا با هسته

ملا مقداری خرما خریده بود و آنها را با هسته میخورد. زنش پرسید:سبب اینکه خرما را با هسته میخوری چیست؟ گفت مگر بقال که خرما را به من فروخت،هسته اش را بیرون آورد.

دل کی میسوزد

ملا به خانه یکی از دوستان مهمانی رفت. صاحبخانه کره و نان و عسل برای او آورد.ملا کره را با نان و عسل خورد و باقی عسل را هم با انگشت لیسید.صاحبخانه به او گفت

عسل خالی نخورید دلتان را میسوزاند. ملا در حالیکه ته کاسه را می لیسید، گفت خدا میداند دل کی را میسوزاند.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢٦ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak