دیار بختیاری

تنها،و روی ساحل،

مردی به راه میگذرد.

نزدیک پای او

دریا،همه صدا.

شب،گیج در تلاطم امواج.

باد هراس پیکر

رو می کند به ساحل و در چشم های مرد

نقش خطر را پر رنگ میکند.

انگار

هی می زندکه:مرد!کجامی روی،کجا؟

و مرد می رود به راه خویش.

و باد سرگردان

هی می زند دوباره:کجا می روی؟

و مرد می رود.

و باد همچنان...

 

 

امواج، بی امان،

از راه می رسند

لبریز از غرور تهاجم.

موجی پر از نهیب

ره می کشد به ساحل و می بلعد

یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب.

 

 

دریا همه صدا.

شب،گیج در تلاطم امواج.

باد هراس پیکر

رو می کند به ساحل و ...

 

       (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/۱٥ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

سالاری یک انگشتر بی نگین به ملا  پیشکش نمود.ملا برای او نیایش کرد و از خداوند خواست که در بهشت خانه ای بی آسمانه(بدون سقف)به او ببخشد.سالار پرسید:

چرا خانه بی آسمانه؟ملا گفت هر زمان که این انگشتر نگین دار شد آن خانه هم آسمانه دار خواهد شد.

 

در یک شب تابستانی میان ملا و زنش در پشت بام گفتگوئی  در گرفت و به ستیزه انجامید

ناگهان پای ملا لغزید و از بام فرود افتادو بیهوش شد.همسایگان چون آوای افتادن او را شنیدند سراسیمه به خانه اش دویدند و به هوشش آوردند. آنگاه از او پرسیدند:

چه شد که شما از بام پائین افتادید؟ملا پاسخ داد: هر کس که میخواهد بداند چه شد،با زنش در پشت بام ستیزه کند.

 

مردی پیش ملا از درد ریش می نالید. ملا از او پرسید: چه خورده ای؟ پاسخ داد:

نان و یخ ملا گفت:نه دردت به درد مردمان میماند نه خوراکت به خوراک آنان.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٥ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

بر خیز که می رود زمستان                  بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه                    منقل بگذار در شبستان  

وین پرده بگوی تا به یک بار                  زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز                       در باغچه می کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق                   در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نمان نماند                          در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز                          و آواز خوش هزار دستان

بس جامه فروختست و دستار            بس خانه که سوخت و دکان

ما را سر دوست در کنار است             آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست بر کند دوست     بر هم ننهد ز تیر باران

سعدی چو به میوه می رسد دست     سهلست جفای بوستان بان

 

سال نو همه دوستان مبارک انشا الله که سالی توام با خوشی و خوشحالی

 

 برای همه باشه

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۳٠ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

هدیه تولد من

نگاهم به آینده

در پگاهی زیبا

هنگام پرواز کبوترها

پرهایشان سپید همچو شعرم

در افق

به تماشای طلوع خورشیدم ...

هدیه تولد من

آغوش مادری زیبا

من در بهترین لحظه ها

هنگام بوئیدن آغوش پر مهرش

و دهانم که تمام خواستن بود

در نوشیدن از شیر عشق

و نوازش مادر

پدر با نگاهی پر از شوق

در آسمان چشمانش پروازم

تمام وجودش در کنارم

بهترین ترانه من

در لالائی مادر

  چهارم اسفند بیخبر از روح زندگی چشمهای خویش را باز نمودم،

  آنروز سرمای اسفند ماه آخرین نفسهای خود را در بطن طبیعت

 جا می گذاشت و گریه های من فضای خانه را در بر گرفت

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٤ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!

چه بی تابانه تو را طلب میکنم!

بر پشت سمندی

                                    گوئی

                                               نوزین

که قرارش نیست

و فاصله

تجربه ئی بیهوده است.

بوی پیرهنت

این جا

و اکنون._

کوه ها در فاصله

                              سردند.

دست

                    در کوچه

                                     حضور مانوس دست تو را می جوید،

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج می زند.

بی نوای انگشتانت

فقط._

و جهان از هر سلامی خالیست.

             (احمد شاملو)

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٧ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

حمام رفتن خلیفه

روزی خلیفه هارون الرشید باتفاق بهلول بحمام رفت خلیفه از روی شوخی به بهلول گفت:اگر من غلام بودم چند ارزرش داشتم؟ بهلول جواب داد پنجاه دینار.

خلیفه غضبناک شد و گفت: دیوانه تنها لنگی که بخود بسته ام پنجاه دینار ارزرش دارد.

بهلول هم فوری جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت کردم وگر نه خلیفه که قیمتی ندارد.

 

بهلول و منجم

آوردند که شخصی بنزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعای دانستن علم نجوم نمود.

بهلول هم در آن مجلس حاضر بود و اتفاقا آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود.بهلول از او سؤال کرد آیا می توانی بگوئی در همسایگی تو کی نشسته.

آن مرد گفت! نمیدانم.

بهلول گفت: تو که همسایه ات را نمیشناسی چطور از ستاره های آسمان خبر میدهی

آن مرد از حرف بهلول جا خورد و مجلس را ترک نمود

  بهلول و داروغه

آوردند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا میکرد که تا بحال هیچکس نتوانسته مرا گول بزند بهلول در میان آن جمع بود بداروغه گفت گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد.

داروغه گفت چون از عهده بر نمی آئی این حرف را می زنی بهلول گفت افسوس که الساعه کار خیلی واجبی دارم و الا همی الان تو را گول میزدم

داروغه گفت حاصری بروی و فوری کارت را انجام دهی و برگردی.

بهلول گفت بلی پس همین جا منتظر من باش فوری می آیم پس بهلول رفت و دیگر برنگشت. داروغه پس از دو ساعت معطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفت اولین دفعه است که این دیوانه مرا این قسم گول زد و چندین ساعت بیجهت مرا معطل کرد و از کار باز نمود

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۳ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد.

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از سنبوسه و عید.

در هوائی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام.

مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهائی خود نقشه مرغی بکشم.

          (سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٩ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()

  آن گل زود رس چوچشم گشود

به لب رودخانه تنها بود

گفت دهقان سالخورده که:

حیف که چنین یکه بر شکفتی زود

لب گشادی کنون بدین هنگام

که ز تو خاطری نیابد سود

گل زیبای من ولی مشکن

کور نشناسد از سفید کبود

نشود ز من کم بدو گل گفت

نه به بی موقع آمدم پی جود

کم شود از کسی که خفت و به راه

دیر جنبید و رخ به من ننمود

آن که نشناخت قدر وقت درست

زیر این طاس لاجورد چه جست؟

    

(نیما یوشیج)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط مرادعیسوند نظرات ()


Design By : Pichak